تبليغاتX
ضربت نخست - این جنگ ، جنگی مقدس نیست!

             (مصاحبه استاد شهيد مطهري با عبدالكريم سروش در نخستين سال انقلاب اسلامي)

عبدالکریم سروش: از دیدگاه جامعه شناسانه آیا نفس‏وقوع یک انقلاب مذهبی خود به خود حاکی از انقلاب در سایرجهات نیست؟صرف نظر از اینکه خود مذهب چنین هدفی داشته‏باشد یا نه؟

استاد مطهری: سؤال شما براین مبناست که آیا نهادهای‏اجتماعی از یکدیگر استقلال دارند و تولد و مرگهایشان مستقل ازهم است‏یا اینکه نه،این نهادها،رشد مستقل ندارند و بین آنهارابطه‏ای برقرار است،و در واقع یکی دیگری را بدنبال میکشد؟بعدهم این سؤال پیش می‏آید که آیا معنای اینکه میگوئیم یکی‏دیگران را بدنبال میکشد،این است که یکی همواره اصل است ودیگران طفیلی و تابع یا آنکه شق دیگری در کار است؟

انقلاب یعنی طغیان و عصیان علیه نظام حاکم موجود،که‏در ایران ما چنین طغیان و عصیانی بوجود آمده است.حال بایدببینیم،آیا این انقلاب صرفا ماهیتی اقتصادی-مادی دارد،یا تنهادارای ماهیت‏سیاسی است؟یا آنکه انقلابی مذهبی است؟البته‏مذهبی به معنای جامعه شناسانه-یعنی مذهبی که در ذات خودش‏از سایر نهادهای جامعه جداست و اگر هم نهادهای دیگر را به دنبال‏خود بکشاند،به اصطلاح تبعی و طردا للباب است،یا آنکه انقلاب،انقلابی همه جانبه و کامل است، که روح آنرا اسلام تشکیل داده‏است؟

مطلب دیگری را هم لازمست عرض کنم که بطور کلی منشاو ریشه انقلابها چیست؟زیرا انقلاب هم نظیر هر پدیده اجتماعی‏دیگر از قاعده و قانون علیت و معلولیت مستثنی نیست،یعنی به تعبیرقرآن،انقلاب بر اساس یک سنت‏باید بوجود بیاید.در پاسخ گوئی‏به این سؤال،نظریه مشهوری وجود دارد که به ماتریالیسم تاریخی‏معروف است.در تعریف ماتریالیسم تاریخی گفته‏اند: برداشتی‏اقتصادی از تاریخ و برداشتی تاریخی از اقتصاد.و من اضافه میکنم که‏ماتریالیسم تاریخی علاوه براینکه برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی‏تاریخی از اقتصاد است،برداشتی تاریخی اقتصادی از انسان نیزهست،بدون اینکه برداشتی انسانی از اقتصاد و یا از تاریخ باشد.

این نظریه بطور خلاصه میگوید که ریشه انقلابها دو قطبی‏شدن جامعه‏ها است از نظر معیشت،و خود این دو قطبی شدن‏تقسیم جامعه به دو طبقه مرفه و محروم-ریشه‏ای در کار اجتماعی وبالمال ریشه‏ای در ابزار تولید دارد،یعنی آنچه که بالذات متکامل‏است ابزار تولید است و ابزار تولید در هر درجه‏ای از تکامل باشد، روابط حقوقی خاصی ایجاد میکند و این روابط حقوقی به دنبال خودمسائل دیگر-اخلاقی،مذهبی،فلسفی،علمی،هنری و... -بوجودمیآورد.در طی یک دوره ممکن است نوعی هماهنگی میان روابطتولید برقرار باشد، ولی تدریجا که ابزار تولید تکامل پیدا میکند این‏هماهنگی از بین میرود.در نتیجه میباید این روابط به هم بخورد.درخلال این بهم خوردگی‏هاست که مردم دو قسمت میشوند.گروهی‏که از وضع سابق و نظامات سابق استفاده میکردند،و گروهی که‏محروم بوده‏اند و خود محرومیت‏به آنها نوعی روشن بینی و روشنفکری‏داده است و سبب گردیده تا آنها طرفدار وضع جدید شوند.بالاخره‏در نهایت امر،اختلاف منافع جامعه را به دو قطب متضاد تقسیم‏میکند.قطب ناراضی از وضع موجود،صرفا به دلیل محرومیت و اینکه‏دستش از همه جا کوتاه است و نه به دلیل دیگر،به طبقه انقلابی‏تبدیل میشود.در واقع نفس محرومیت است که این طبقه را انقلابی‏میکند و او را به طغیان و عصیان و امیدارد.و این طبقه،برخلاف طبقه‏دیگر که رفاه او را سست و تنبل کرده،نو و فعال است و بالاخره درنهایت امر نیز همین طبقه نو بر طبقه کهنه پیروز میشود.و بنابراین ازدید این نظریه علیرغم اختلافات شکلی که در انقلابات دنیا وجوددارد و مثلا یکی انقلاب علمی است،رنسانس،و یکی انقلاب‏مذهبی،اسلام،و یا دیگری انقلاب سیاسی و آزادیخواهانه،انقلاب‏فرانسه،و یا یکی انقلاب کارگری است،انقلاب اکتبر، ریشه وماهیت همه آنها یکی است و به اصطلاح فلسفی شکلها و مظهرهامختلفند نه ماهیت‏ها و از دید آن نظریه،آن ماهیت ثابت در واقع‏کار تجسم یافته و تحول آن است.این نظریه میگوید که تمام‏خصلتهای مادی و معنوی انسان ماخوذ از جامعه است.و در سرشت انسان آنچه را که دیگران-الهیون-آنرا فطرت مینامند وجودندارد.انسان و وجدانش را جامعه بکمک عوامل بیرونی میسازد. انسان همانند یک نوار خالی در درون جعبه یک ضبط صوت درمقابل یک سلسله آوازها قرار گرفته است.یعنی انسان در ذات خودحالت‏بی‏تفاوتی و بیطرفی مطلق نسبت‏به آنچه که ضبط میکنددارد.یعنی همانطور که اگر در روی نوار ضبط صوت قرآن بخوانید،قرآن ضبط میکند،و اگر موسیقی بنوازید موسیقی ضبط میکند و برایش‏علی السویه است وجدان انسان نیز اصالتی ندارد و تابع عوامل‏بیرونی است.بر این اساس باید حق داد و قبول کرد که استثمارگریک نوع وجدان و قضاوت و منطق و معیار دارد و استثمار شده نوع‏دیگر.اساسا اولی برای خودش نوعی انسان است‏با ماهیت مخصوص‏بخود و دومی انسان دیگر با ماهیت دیگر.صاحبان این نظریه حتی‏تا این حد پیشرفته‏اند که میگویند،ماهیت انسان در طبقه‏اش‏مشخص میشود.یعنی بر خلاف نظر فلاسفه که انسان را یک‏«نوع‏» میدانند، از دید آقایان انسان یک مفهوم انتزاعی است و به این‏دلیل اومانیسم در این مکتب معنی ندارد،علیرغم اینکه پیروان این‏مکتب دم از اومانیسم میزنند،اومانیسم بکلی مخالف اصول این‏مکتب است.زیرا بدون پذیرش نوعیت و فطرت و اصالت و وجدان‏انسان،اومانیسم معنی ندارد.

سروش:شاید بتوانیم بگوییم که این مکتب به انسان‏اجتماعی نظر دارد.

استاد مطهری:انسان اجتماعی درست،ولی وقتی جامعه به دوگروه متباین و مختلف الماهیه تقسیم شد،انسانی که در طبقه اول‏است‏بکلی با انسانی که در طبقه دیگر است متفاوت خواهد بود. این دو نوع انسان همه چیزشان با یکدیگر مختلف و متفاوت است و تنها اندام ظاهریشان مشابه است.ملاک نوعیت در اینجا،ابداوجود ندارد.

سروش:اینکه میفرمائید حتی افکار تابع نوع زندگی‏است منظور کدام دسته از افکار است.آیا افکار علمی و فلسفی‏هم چنین هستند یا فقط افکاری که مربوط به روابط انسانها دراجتماع هستند اینگونه‏اند؟

استاد مطهری:از نظر ما افکار اعتباری،بدلیل اعتباری‏بودنشان تابع اجتماع هستند.یکی از مسائل بسیار اساسی که درفلسفه اسلامی شناخته شده و از مفاخر این فلسفه است،فرق گذاشتن‏بین ادراکات اعتباری و ادراکات حقیقی است و اینکه در ادراکات‏اعتباری استدلالهای منطقی برهان و امثال اینها و حتی تعریف،جاری‏نیست و آنها از اصول دیگری تبعیت میکنند. و آنجا که فلاسفه‏اروپائی در مسئله تعریف گیر کرده و دچار یک سلسله اشکالات‏شده‏اند،در مسائل قراردادی و اعتباری است،نه در مسائل حقیقی‏که البته جای بحث این مطلب اینجا نیست.اما سؤال شما درباره‏این مکتب بود.سردمداران این مکتب،همه افکار حتی مسائل‏ریاضی را هم تابع اجتماع میدانند.ولی البته بعدها،دیگرانی که‏به اصطلاح،اصلاحاتی در این مکتب کرده‏اند،فرق گذاشته‏اند میان‏علومی که ما آنها را علوم حقیقی میگوئیم با علومی که ما آنها راعلوم اعتباری مینامیم.بنابراین اینکه این مکتب در این مورد چه‏اقتضا میکند یک مسئله‏ایست و اینکه پیشروان این مکتب درتاریخ چه گفته‏اند مسئله دیگر.

...البته من منکر این نیستم که در دنیا جنگ طبقاتی وجود دارد. جنگ مرفه و محروم، استثمارگر و استثمار شده،در دنیا فراوان دیده‏میشود اما این جنگ جنگی مقدس نیست.زیرا همان ارزشی که‏استثمارگر در این جنگ دارد از آن نظر که صرفا برای منافعش جنگ میکند، استثمار شده نیز دارد.برای او نیز این نبرد،نبرد انسانی‏نیست.هیچ آرمان متعالی در آن مطرح نیست.گذشته از جنگهای‏سیاسی،که غرورها و جاه طلبیها،مسبب آن هستند، جنگهائی باانگیزه‏های علمی و فرهنگی که ناشی از غریزه حقیقت جوئی انسان‏است نیز در دنیا وجود دارد.اما از نظر قرآن،نهضتهای مقدس‏نهضتهائی است که در آنها جنگ میان حق و باطل درگیر شده است. حق از آن نظر که حق است نه از آن نظر که تامین کننده منافع است. باطل از آن نظر که باطل است و پوچ و مانع رشد و پیشرفت و تکامل‏انسان،نه از آن نظر که برضد منافع این گروه یا آن گروه است.

البته این را هم عرض بکنم که رفتن به دنبال حق،خودنوعی کمال است،یعنی این کار در آن واحد میتواند دو شکل‏متفاوت داشته باشد.این نکته را بعنوان توضیح مطلب بالا توی‏پرانتز عرض میکنم که از وقتی که هنوز یک بچه بحساب میآمدم،همواره میدیدم که برای بعضی از افراد این شبهه پیدا میشود که‏چرا حضرت زهرا با آن مقام عصمت و قداست،خود را درگیر مسئله‏فدک کرد.حضرت زهرائی که در حقشان گفته‏اند:

و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا انما نطعمکم لوجه الله... (1)

(آیه 8 سوره دهر)

چرا حضرت خود را در این مسئله وارد کرد.بعد در اینجامتوجه شدم که دو موضوع از هم تفکیک نشده‏اند،رفتن دنبال حق‏مطلوب بخاطر نجات دادن آن حق یک مسئله است،که یک ارزش‏بسیار عالی بحساب میآید،و رفتن به این دلیل که گرسنه مانده‏ام ومیخواهم شکمم را سیر کنم،یعنی صرفا انگیزه حیوانی دارم مسئله دیگری است.یک وقت من حق خودم را به دیگری ایثار میکنم این‏بسیار عالی و دارای ارزش است.اما یکوقت دیگری حق مرا بزورمیگیرد اینجا اگر برای احقاق حقم تلاش نکنم و بگویم اشکالی‏ندارد ایثار کردم،یک کار ضد اخلاقی و ضد ارزش انجام داده‏ام. بر اساس نظریه دومی که تلویحا به آن اشاره کردم، یعنی همان‏نظریه‏ای که در قرآن مطرح است،اساسا روانشناسی انسان بر جامعه‏شناسی او مقدم است.یعنی انسان دو گونه وجدان دارد،وجدان‏فطری و وجدان اکتسابی.

انسان قسمتی از وجدان خودش را از جامعه میگیرد ولی وجدان انسانی او وجدانش،در سرشت اونهاده شده است،که قرآن روی این موضوع بسیار تکیه میکند: و نفخت فیه من روحی (2)

یعنی قبل از آنکه انسان از جامعه خودش تاثیر بپذیرد یک‏جنبه ماورائی خدائی و متعال در وجودش بطور بالقوه موجود است. این جنبه همچون بذری آماده رشد است.انسان نوار خالی نیست که‏بخواهد از بیرون پر بشود.بذری است که برای رشدش نور و حرارت‏میخواهد.یعنی در ذات انسان،بطور بالقوة استعداد تکامل وپیشرفت هست.انسان در ذات خود یک موجود دو قطبی است‏هم انسان است و هم حیوان.هر اندازه که جنبه حیوانی در یک‏فرد تضعیف شود، انسان بیشتر به سمت مقام استقلال و انسانیت‏پیش میرود.میدانید که از خواص تکامل یکی این است که موجودبه هر اندازه که کاملتر میشود،نیازش به محیط کاهش پیدا میکند. یعنی اینکه،تسلط محیط بر او کمتر و تسلط او بر محیط بیشتر میشود.

تسلط یک گیاه بر محیط،از تسلط یک جماد بیشتر است وتسلط حیوان بیشتر از گیاه و انسان، بیشتر از حیوان.در میان انسانهانیز تسلط انسانهای حق جو و حق طلب و به آرمان رسیده بیشتر ازانسانهای عادی است.

سروش: آیا عقیده و ایدئولوژی انسان به آرمان رسیده، ضرورتا از روابط اجتماعی برنمی‏خیزد که معلول مستقیم آن باشد؟

استاد مطهری: نه،اینطور نیست که معلول صد در صد آن‏روابط باشد.انسان معیارهائی دارد که آن معیارها،ایدئولوژی اورا مشخص میکنند.که البته این بحث جداگانه ایست و بسیار به‏درازا میکشد.این همان مسئله ایست که در قرآن بعنوان فی سبیل الله‏مطرح میشود.

قد کان لکم آیة فی فئتین التقتا،فئة تقاتل فی سبیل الله و اخری‏کافرة...

(آیه 13-آل عمران)

در راه خدا،یعنی در راه آرمان،در راه ایمان.انسان وابسته‏به عقیده و وابسته به ایدئولوژی،قهرا از قید جبرهای محیط آزاداست.انسان وابسته به ایمان،وارسته از محیط است.جبر محیط‏اجتماعی و جبر محیط درونی یعنی حیوانیت و یا به تعبیر مذهب،هوای نفس بر او مسلط نیست.این چنین انسانی در مقابل انسان‏حیوان صفت،سر در آخور منفعت طلب،جاه طلب و مغرور،صف‏جداگانه‏ای تشکیل میدهد.به این ترتیب است که دو قطبی بودن‏ذاتی انسان،منجر به دو قطبی بودن جامعه هم میشود.این دو قطب،انسانهای به کمال رسیده و انسانهای در حیوانیت فرو رفته هستند.

جنگ حق و باطل همواره در میان این دو گروه رخ میدهد. تکامل تاریخ،بسوی وابستگی عقیده و آرمان و ایدئولوژی ووارستگی از محیطهای بیرونی و درونی و طبیعی و اجتماعی و همه اینهاست.اما معنای این وارستگی این نیست که انسان،رابطه‏ای‏با این محیطها نخواهد داشت.اشتباه نشود،وارستگی به این معنی‏است که انسان،دیگر تابع محیط نیست،بلکه محیط تابع اوست. هر چه انسان کاملتر میشود،کفه رابطه متقابل بسود انسانیت‏میچربد و بقول قدمای خودمان،عقل حاکم بر نفس میشود.

از نظر علمی هم وضع به همین گونه است.انسان همواره باطبیعت رابطه دارد،نمیتواند رابطه‏اش را با طبیعت قطع کند،اماانسان هر چه جاهلتر است،طبیعت‏بر او مسلط است،و هر چه به‏کمال علمی بیشتری میرسد رابطه نه تنها قطع نمیشود،بلکه بیشترهم میشود، منتها جهت آن تغییر میکند و در جهت تسلط انسان برطبیعت‏سیر میکند.